حال که قلم را بر محرمتریت راز دارم نوازش میدهم چشمان پرخونم محال نوشتن نمیدهند دستان خیانت کارم جرئت حرکت ندارند اما هر لحظه صدایی از اعماق وجودم می گوید دوست دارم دوست دارم عاشقم بودی و نفهمیدم درپی یاریم بودی و ندانستم ای پاک ترین عشق ای عاشقترین معشوق این بار من فریاد میکشم دوستت دارم نمی گویم خداوند ا نه نمی گویم می گویم ای عشق ای خالق من ای کسی که روحت را به من بخشیدی دوستت دارم به اندازه تمام اسمان ها و زمین عشق یعنی من عشق یعنی تو ای یار زیبای من این بار من دوستت دارم دوستت دام نه چون خدایی نه چون نعمت دادی نه چون خالقی نه چون توانایی چون من توام وتو منی
کاری از مهرداد آقایاری

نظرات شما عزیزان: